عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

152

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

چه شور و جنونى است . اندوه هجران بىقراريش را افزود و اندوهش زياده گشت . همه از ديدن او شيدا شدند و كسى را صبر و سكونى نماند : " پير و برنا چو ذره‌ها رقصان * پيش آن آفتاب عشق از جان گشت در چشم سرد هر آئين * همه را عشق و عاشقى شد دين " مولانا چند سالى نشست و باز از سر عشق با گروهى روانهء شام شد و ماهها در آن ديار مقام كرد . دمى آرام نيافت . از اين سفر دوم با حالى ديگر گونه بازگشت و اندك‌اندك آرام گرفت : " سر زد از چرخ روى آن خورشيد * تا سها را كند پر از ناهيد گفت : چون من ويم ، چه مىجويم ؟ * عين اويم كنون ز خود گويم وصف حسنش كه مىفزودم من * خود همان حسن و لطف بودم من خويش را بوده‌ام يقين جويان * همچو شيره ، درون خم جوشان " « 1 » در منابع موجود از دو بار مسافرت مولانا به شام سخن رفته است . اما در ديوان كبير ابياتى يافت مىشود كه نشان مىدهد كه مولانا خيال سفر سومى را هم به شام در سر داشته است : " ما عاشق و سرگشته و شيداى دمشقيم * جان داده و دل‌بستهء سوداى دمشقيم . . . از روم بتازم سوم بار سوى شام * كز طرهء چون شام ، مطراى دمشقيم مخدومى شمس الحق تبريز گر آنجاست * مولاى دمشقيم و چه مولاى دمشقيم ! " « 2 » از آنجايى كه مآخذ بدين سفر سوم اشاره‌اى نكرده‌اند ، محققا اين مسافرت از تصميم فراتر نرفته و صورت عمل نيافته است . چنان كه در ديوان ابياتى هست كه از عزم سفر به تبريز حكايت مىكند : " دلم در گوش من گويد ز حرص وصل شمس الدين * الى تبريز يستسقى و فى تبريز يستفتش " « 3 » يا :

--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 61 - 60 ( 2 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 235 - 234 ( 3 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 122